تبليغاتX
اگر بیایی

اگر بیایی

روزنوشته های زنی که نمی داند می خواهد مادر بشود یا نه ؟

نیل برای خودش کسی شده است . روی زمین می خزد و هر چیزی که فکر کند را می بلعد . به من با لپ تاب عادت کرده است . به سرک کشیدن هایم از پشت لپ تاب .

در غربت بزرگ می شود . این غربت اصلا یک کلمه فانتزی نیست . یا یک حس از سر سیری زندگی کردن در یک کشور دیگر به جز ایران .

این غربت یعنی اینکه مادربزگ ،عمه ، خاله ، دایی و ... ندارد . یعنی اینکه یاد می گیرد که دوست مامانش می تواند عمویی خاله ای چیزی باشد .

غربت یعنی اینکه نیل مادری را می بیند که از زور بی کسی دلش می خواهد بعضی وقت ها پرستار بچه اش بیشتر بماند تا با هم قهوه ای بخورند و حرفی بزنند . حرفی معمولی مثل خریدن یک کفش یا قیمت نان و همین چیزهای خیلی معمولی .

غربت برای نیل کوچک من یعنی اینکه دو ماه دیگر در تولدش فقط کسانی هستند که دوست هستند . دوستانی تازه پیدا شده .خبری از پیوند های فامیلی نیست . هر چند که شاید خیلی هم خوش بگذرد .

نیل که اینطوری بزرگ می شود و هر روز صبح اگر نه، بیشتر روزها کار جدیدی رو می کند هراسان می شوم . روزهایی را می بینم که به زبان من حرف نمی زند .روزهایی را می بینم که به شعرهای من نمی خندد. روزهای پوشدن لباس های هالوینی ،کریسمسی ، عید پاکی .لباس هایی که من نمی شناسم .

روزهای کارتون های تلویزیونی ناشناخته ،داستان های دور از کودکی من ،روزهای بدون یک مادر ایرانی .

همین حالا هم برای آهنگ های انگلیسی بیشتر از لالاهای ایرانی عکس العمل نشان می دهد .

نیل را آوردم اینجا به دنیا بیاید . دلم می خواست با محدودیت های کمتری بزرگ بشود و فرصت های بیشتری داشته باشد .

هنوز هم دلم می خواهد فرصت های بیشتری داشته باشد و در دنیای بزرگتری زندگی کند  هر چند که زودتر با دنیای من غریبه شود 

 اینگونه می شود که به نظر من مادرها خصلت فداکاری اشان از بین نمی رود بلکه در دوره های مختلف متفاوت می شود .



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 7:25  توسط من خودم  | 

نیل حالا دو سه روز است که شش ماهه شده است.دوروزدر هفته میره مهد کودک. روزی 75 پوند معادل روزی 150 هزار تومان پول می دهم و بعد از ظهر که تحویلش می گیرم تمام صورتش کثیف است و معمولا در طول روز نخوابیده است. اما خوشحال است . برایش کتاب می خوانند . بازی می کنند با هاش و خلاصه خوشحال است . من هم خوشحالم .

دوست دارم که اینطوری مستقل بار بیاید می دانم که موقع غذا خوردن دست خودش قاشق هم می دهند برای همین موهایش همیشه غذایی است.

می دانم که به روش من نمی گذارندش در تخت با شیشه شیر و ساکت نمی شوند که بخوابد برای همین هم نمی خوابد اما بالاخره اگر خوابش بیاید یاد می گیرد در هر شرایطی بخوابد.

من بسیار به این هر شرایطی معتقد هستم به اینکه بچه آویزون من نباشد برای هر چیزی . 

نیل شب ها در اتاق خودش می خوابد از چهار ماهگی . ساعت 6 تا 6:30 می رویم حمام آب بازی می کنیم بعد لباس خواب می پوشد و دیگر خوابش می آید شیر می خورد و می خوابد و اگر من بالای سرش باشم نمی خوابد من باید بروم بیرون تاب خوابد .

بعضی شب ها هم خوابش نمی اید اما من سر همان ساعت می گذارمش در تخت با خودش بازی می کند تا خوابش ببرد.

چون من و امیر هر دو کار می کنیم می شود این قانوت را هر شب هفته اجرا کرد . آخر هفته ها هم آزادی است .

دیشب ساعت 11 خوابید چون بیرون بودیم.

یاد گرفته است که بچرخد . تلویزیون نگاه می کند برنامه Cobbie .برنامه show me shome غذا هم می خورد .البته من هنوز نپخته ام راستش می ترسم بدمزه بشود .غذای اماده می خرم هم مارک شیرش و می خورد و دوست دارد.

در کل بچه باحالی است این هم از اون حرف های همه مامان ها است . یک صفحه فیس بوک هم دارد که بدم نمی آید اگر بچه هم سن سالش در فیس بوک است با هم دوست بشوند .

مطلب رویا را در مورد خواب خوندم  و هر چند غیر مستفیم اما نظرم را گفتم .


پی نوشت :

دندان ندارد باید نگران باشم آیا ؟

نمی نشیند هنوز .ی می گید ؟

چهار دست و پا هم نمی رود .

مامانش هم می رود جیم . ای کاش برود فقط تا تهش .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 8:58  توسط من خودم  | 

امروز نیل یک کار جدید یاد گرفت . یک کار بامزه که به نظر امیر زود بود . بهش می گفتیم که ماهی ات کو و بعد زبانمان را در می آوردیم.او هم یاد گرفت تا بهش می گفتیم ماهی ات کو زبان کوچولویش را بیرون می آورد.

نکته بامزه اش این بود که شب می خواست بخوابد وسط گریه و بی حوصلگی گرسنگی و خواب بهش گفتم نیل ماهی ات کو ؟؟ اون هم وسط گریه زبانش را در آورد.

این شاید اولین شیرین کاری نیل بود در چهار ماه و سه هفتگی که از امیر یاد گرفت. هدیه روز یکشنبه و تعطیلی که خانواده کوچک ما روی تخت دراز کشیده بود و از زبان در آوردن پسرک ذوق می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:21  توسط من خودم  | 

پسرم ! 

این واژه جدید را که حالا هی می چسبد به اول و آخر فربان صدقه رفتن هایم دوست دارم.پسرم بزرگ شده است نه خیلی اما دیگر یک موجودی نیست که نشود باهاش معاشرت کرد.

روی پایم می گیرمش دماغم را می چسبانم به دماعش می خندد با صدای بلند می خندد . به من خیلی این خندیدنش کیف می دهد .

شب ها با هم می رویم حمام برایش شعر می خوانم و حرف می زنم و قربان صدقه اش می روم و بعد می آئیم بیرون و می خوابد.

الان زندگی ام را دوست دارم .هر چند حای تنهایی های دوست داشتنی ام با لیوانی و کتابی و فیلمی خالی است نه به خاطر پسر به خاطر اینکه مامانم هست . اما راضی ام.

راضی ام همین

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 9:41  توسط من خودم  | 

عاشق نیل شده ام . عاشق لبهای غنچه ای و چشم های درشت و سیاهش .عاشق پاهای سفید و تو پولش شده ام.

می روم سرکار ودر فاصله کات های بین فیلم برداری عکس هایش را در موبایلم نگاه می کنم ودلم برایش تنگ میشود .

شب ها بیدار می شوم شیرمی خورد و من صدای نفس هایش را گوش میدهمویادم می رود که فقطچند ساعت برای خوابیدن وقت دارم.

نیل بزرگ شده است به نظرم من را می شناسد و بابایش را و مامان من را . خاله هایش چند روزی مهمان ما بودند و رفتند . مامانم هم می رود و من می مانم و نیل و این خانه و این لندن دلگیر .

تمرین می کنیم که توی اتاق خودش بخوابد . تمرین می کنیم که به ما من و بابایش وابسته نباشد . همه این ها را با خون دل می کنم . دلم می خواهد این تنها بچه ام را بگذارم روی تخت خودم کنارش بخوابم و حال کنم که خودش را به من بچسباند اما پا روی دلم می گذارم که فردا وابسته بار نیاید .

دلم می خواهد بغلش کنم خیلی زیاد و هی قربان صدقه اش بروم قربان صدقه اش می روم اما بغلش نمی کنم .

دلم می خواهد چرت و پرت بگویم وقتی با آن چشم های سیاهش به من زل زده است و منتظر است تا من حرف بزنم اما به حایش برایش قصه می گویم یا می خوانم .

دوستش دارم خیلی زیاد هرچند که اطرافیانم باور نمی کنند . باور نمی کنند که چقدر عاشقش هستم حتی اگر هر روز صبح می روم سر کار و می گذارم گریه کند و فقط سر ساعت بهش شیر می دهم .

نمی دانم چثدر عاشقش هستم اگر شب ها جدا از خودم می خوابانمش .

من عاشق این پسر هستم که دلم می خواهد گلیم خودش را از آب بیرون بکشد بدون من و بابا و هیچ کس 


+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 7:47  توسط من خودم  | 

دکتر سیاه پوست نازنینی که سرانجام مرا به خاطر تبی که کرده بودم روانه اتاق سزارین کرد را دیگر ندیدم . هر چه بیمارستان در سه روز گذشته برای من جهنم بود از بس که برای انجام هر کاری طول می دادنند و معطل می شدم یک دفعه اتاق عمل تبدیل به بهشت شد .

اتاق سزارین بزرگترین اتاق عملی بود که تا به حال دیده بودم . به محض ورودم چند تا آدم ریختند سرم و اسمشان را گفتند و تند تند برایم توضیح دادنن که هر کسی چه کاری انجام می دهد . من که فس فس کردن های این ها را دیده بودم این همه سرعتشان برایم عجیب بود .

بی حسی موضی دادنند و در کمتر از ده دقیقه صدای کوچولوی یک گریه آمد . من که باور نمی کردم که این صدای نیل باشد از هر کسی که از بالای سرم عبور می کرد می پرسیدم این صدای بچه من بود ؟ چون که گریه اش خیلی کم بود باور نمی کردم که حالش خوب باشد .

امیر هم در آن لحظات در حال عکس و فیلم گرفتن بود و من برای خودم تنهایی داشتم فکر می کردم چرا گریه نمی کند ؟

گریه نمی کرد چون بند ناف دور گردنش پیچیده شده بود و آمپول فشاری که تزریقی می کردنند باعث می شد که بچه برای پائین آمدن تلاش کند اما بند ناف بالا بکشدش به خاطر همین پسرم هنگام تولد به شدت خسته و رنگ پریده بود.

لحظه اولی که دیدمش راستش بیشتر از هر حسی متعجب بودم و باورم نمی شد که بچه من است و از شکم من در آمده .راستش این است که حالا و بعد از سه هفته است که تازه یک حس های دیگری غیر از تعجب هم دارم .

بعد از عمل که یک ساعت طول کشید نیم ساعت هم در ریکاوری بودم و بعد درفتم در بخش بچه به بغل .

اذیت نشدم در سه روزی که در بیمارستان بعد از سزارینم بودم خوش هم گذشت . درد هم نداشتم آنقدر که فغانم به هوا باشد فقط خسته بودم . خیلی .

به دست نیل هم انژیو کت بود و بهش آنتیبیوتیک  می دادنند که یک وقت به خاطر پاره شدن کیسه آب عفونت نگیرد که نگرفت .

وزنش نسبت به شکم گنده ای که من داشتم کم بود دو کیلو نیم بچه در برابر 18 کیلو اضافه وزن !

بعد هم آمدم خانه مامانم م که خودش را با اولین پرواز رسانده بود و حالا که نگاه می کنم می بینم که با اینکه سه روز اذیت شدم اما روی هم رفته زایمان خوبی بود.

در تمام 80 ساعتی که من نخوابیدم امیر هم بیدار بود و آنقدر از حال رفته بود که در اتاق عمل همه اش می ترسیدم بیهوش بشود.

حالا دیگر از آن حاملگی چیزی جز یک مقدار اضافه وزن نمانده است . لباس های حاملگی را به چریتی دادم . کفشی که در آن دوران می پوشیدم دورر ریختم .

حالا همه آنهاتبدیل به کودکی شده است که در گهواره اش می خوابد .



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 3:42  توسط من خودم  | 

 

سه هفته زودتر از وقت معین شده توسط ماما های اینحا ٫پسرم به دنیا آمد. پسری که نیل نام گرفت و اما داستان به دنیا آمدن پسر ما که می نویسم برای آنکه خودم یادم نرود .

روز یکشنبه بعد از اجرای برنامه تصمیم گرفتم که برویم رستوران ایرانی ها باقالی پلو بخوریم. که البته باقالی پلو نداشت. بعد هم که برگشتیم خانه من تصمیم گرفتم که حتمن خانه را تمیز کنم در روزهای آینده اگر زودتر زایمان کردم خانه تمیز باشد.

ساعت ۳ نیمه شب اما کیسه آب در خواب پاره شد. با بیمارستان تماس گرفتیم و رفتیم تا فرایند زایمان را آغاز کنیم .

هرچه ما با عجله خودمان را به بیمارستان رساندیم آنجا با خونسردی هر چه تمامتر با ما برخورد کردند .برای هر کسی که با هیجان توضیح می دادیم که کیسه آب پاره شده است آنها با خونسردی می گفتند که در اتاق انتظار منتظر باشید .

من که از لحظه پاره شدن کیسه آب از وحشت زایمان طبیعی داشتم می مردم به هرکسی که می دیدم می گفتم که می خواهم سزارین کنم اما جواب همه یک چیز بود که چنین امکانی وجود ندارد.

به خاطر آنکه بچه تکان نمی خورد من نمی توانستم بیمارستان را ترک کنم و در طبقه زایمان اتاق خالی وجود نداشت و من هم که بی تجربه فکر می کردم چون کیسه آب پاره شده همین الان بچه هم به دنیا می آید این در حالی بود که اصلا درد هم نداشتم .

بالاخره بعد از آنکه ۱۲ ساعت از ورود ما به بیمارستان گذشت بالاخره یک تخت در یک طبقه دیگر خالی شد و قرار شد که من انجا منتظر باشم تا یک تخت در اتاق زایمان خالی بشود.

جایی که من بودم نمی شد که همراه باشد و ساعت ۱۲ شب امیر را فرستادند که برود این شاید یکی از بدترین شب های لندن بود برای من چون فکر می کردم که هر لحظه ممکن است بچه به دنیا بیاید و امیر هم نیست. این البته فکری بود که امیر هم می کرد برای همین تا صبح در بیمارستان ماند.

نیمه شب هم دختر نوجوانی که در تخت روبروی من بود دردش گرفت و چون طبقه زایمان اتاق خالی نداشت همان جا درد می کشید و من با هر فریاد ی که می زد بیشتر وحشت زده می شدم . خلاصه که آن شب هم با گریه و فریاد های دخترک من تا صبح بیدار بودم که دو شب بیداری می شد.

فردا یش ساعت ۴ بعد از ظهر بالاخره یک تخت در طبقه زایمان خالی شد اما تا شب طول کشید که یک دکتری بالای سر من خسته و نگران بیاید. پیشنهاد دکتر این بود که به من قزص بدهند هر ۶ ساعت یکبار تا درد شروع شود و من می خواستم که سزارینم بکنم . دو روز بود که کیسه آب پاره شده بود و من به شدت نگران بودم و ترسم از زایمان طبیعی هر لحظه بیشتر می شد.

با این حال تا ساعت ۱۲ شب طول کشید که قرص را به من دادند. من منتظر درد نشسته بودم اما از درد هم خبری نبود. آن شب هم تا صبح در راهرویی راه رفتم که از بیشتر اتاق هایش صدای جیغ های دلخراش می امد.

ساعت ۸ صبح دستگاهی را به سر پسرک وصل کردنند و قرار شد که بعد از تزریق اپیدرول آمپول فشار بزنند . تزریق اپیدرول تا ظهر طول کشید و عملا ساعت یک آمپول فشار را بالاخره داخل سرم تزریق کردند.

مامایی که مسول چک کردن شرایط بچه بود به من میگفت که بچه از این آمپول خوشحال نیست. هیچ دردی نبود و سر بچه به جای اینکه پائین بیاید بالاتر رفته بود.

در این قاصله دوبار دیگر هم دکتر بخش آمد که من باز هم در خواست سزارین کردم و باز هم رد شد . اصرار عجیبی به زایمان طبیعی دارند اینها.

ساعت ۶ بعد از ظهر مامای دیگری با مسولیت خودش تزریق دارو را قطع کرد. ۸۰ ساعت بود که نخوابیده بودم و در بیمارستان بودم .

دکتر دیگری آمد که بگوید باید دوباره دارو را تزریق کنند اما من گفتم که قبول نمی کنم. دیگر هرچه دکتر و ماما ها اصرار کردند من گفتم اجازه نمی دهم که دارو را دوباره تزریق کنید. بالاخره رفتند و دکتر رئیسشان را آوردند که او در نهایت اجازه داد که من سزارین بشوم.٫

پایان قسمت اول

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 7:30  توسط من خودم  | 

خیلی وقت است که ننوشتم .خبر خیلی داشتم ولی ننوشتم .الان دارم می نویسم در حالی که ضبط تا یک ربع دیگه شروع می شه.در ماه های اخیر من و تو ای پسر جان کار پیدا کردیم و هر روز می آئیم سرکار.

برای خودت تکان می خوری وسط ضبط برنامه و دلم شاد می شود.تکان می خوری و باور می کنم که هستی .می چرخی و من به خودم می گویم چه مادری می شوم برایت؟ دوستم خواهی داشت ؟ یا از اینکه تصمیم دارم بعد از آمدنت خیلی زود برگردم سرکار ناراحت می شوی؟

به تو فکر می کنم و دلم می خواد بدونی که دلم می خواد راحتتر زندگی کنی که می روم سرکار. اما شاید بعدها این برایت مهم نباشد.

یک عالمه برات چیز خریدم. یک عالمه چیزهای قشنگ . اما می ترسم که نبینمت .می ترسم که موقع به دنیا آمدنت بمیرم و تجربه ام از داشتن تو همین تکان ها باشد که یادم می آورد که دارمت.

دوست داشتنی متفاوت را تجربه می کنم. دست هایم درد می کند و در حال فلج شدن است. حساسیت پوستی گرفته ام و تو سنگین شده ای و همه چیز در تنهایی و سرمای اینجا سختر است .

اما دلم خوش است به آمدنت .


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 23:57  توسط من خودم  | 

بالاخره من محبور شدم نیم نگاهی هم به لباس پسرانه ها در فروشگاه ها بیندازم. اما مسئله اینجا است که من نمی دونم چند لباس بخرم که حروم نشه.

جند دست لباس 0 تا 3 ماه بیرونی و چند دست توی خونه ای؟ این است مشکل من و برا ی همین هی دور خودم می چرخم و جوراب و دستکش و کلاه می خرم! 

البته کالسکه هم خریدم بالاخره و این شاید تنها چیز به درد بخور باشد. بقیه چیزها بند عروسکی برای پستونک ، عروسک که دستت بره توش و تکون بخوره، خرس و البته دوست جونم یک سر همی و دوست جون دیگه یک چیراهن مردانه خریده است.

من واقعا دور خودم می چرخم باید خانه عوض کنیم و همه اش می گویم بعدش همه کارها را می کنم اما واقعیت این است که نمی دانم چیکار باید بکنم؟


+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 4:57  توسط من خودم  | 

من مادر یک پسر هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 9:53  توسط من خودم  |