سه هفته زودتر از وقت معین شده توسط ماما های اینحا ٫پسرم به دنیا آمد. پسری که نیل نام گرفت و اما داستان به دنیا آمدن پسر ما که می نویسم برای آنکه خودم یادم نرود .
روز یکشنبه بعد از اجرای برنامه تصمیم گرفتم که برویم رستوران ایرانی ها باقالی پلو بخوریم. که البته باقالی پلو نداشت. بعد هم که برگشتیم خانه من تصمیم گرفتم که حتمن خانه را تمیز کنم در روزهای آینده اگر زودتر زایمان کردم خانه تمیز باشد.
ساعت ۳ نیمه شب اما کیسه آب در خواب پاره شد. با بیمارستان تماس گرفتیم و رفتیم تا فرایند زایمان را آغاز کنیم .
هرچه ما با عجله خودمان را به بیمارستان رساندیم آنجا با خونسردی هر چه تمامتر با ما برخورد کردند .برای هر کسی که با هیجان توضیح می دادیم که کیسه آب پاره شده است آنها با خونسردی می گفتند که در اتاق انتظار منتظر باشید .
من که از لحظه پاره شدن کیسه آب از وحشت زایمان طبیعی داشتم می مردم به هرکسی که می دیدم می گفتم که می خواهم سزارین کنم اما جواب همه یک چیز بود که چنین امکانی وجود ندارد.
به خاطر آنکه بچه تکان نمی خورد من نمی توانستم بیمارستان را ترک کنم و در طبقه زایمان اتاق خالی وجود نداشت و من هم که بی تجربه فکر می کردم چون کیسه آب پاره شده همین الان بچه هم به دنیا می آید این در حالی بود که اصلا درد هم نداشتم .
بالاخره بعد از آنکه ۱۲ ساعت از ورود ما به بیمارستان گذشت بالاخره یک تخت در یک طبقه دیگر خالی شد و قرار شد که من انجا منتظر باشم تا یک تخت در اتاق زایمان خالی بشود.
جایی که من بودم نمی شد که همراه باشد و ساعت ۱۲ شب امیر را فرستادند که برود این شاید یکی از بدترین شب های لندن بود برای من چون فکر می کردم که هر لحظه ممکن است بچه به دنیا بیاید و امیر هم نیست. این البته فکری بود که امیر هم می کرد برای همین تا صبح در بیمارستان ماند.
نیمه شب هم دختر نوجوانی که در تخت روبروی من بود دردش گرفت و چون طبقه زایمان اتاق خالی نداشت همان جا درد می کشید و من با هر فریاد ی که می زد بیشتر وحشت زده می شدم . خلاصه که آن شب هم با گریه و فریاد های دخترک من تا صبح بیدار بودم که دو شب بیداری می شد.
فردا یش ساعت ۴ بعد از ظهر بالاخره یک تخت در طبقه زایمان خالی شد اما تا شب طول کشید که یک دکتری بالای سر من خسته و نگران بیاید. پیشنهاد دکتر این بود که به من قزص بدهند هر ۶ ساعت یکبار تا درد شروع شود و من می خواستم که سزارینم بکنم . دو روز بود که کیسه آب پاره شده بود و من به شدت نگران بودم و ترسم از زایمان طبیعی هر لحظه بیشتر می شد.
با این حال تا ساعت ۱۲ شب طول کشید که قرص را به من دادند. من منتظر درد نشسته بودم اما از درد هم خبری نبود. آن شب هم تا صبح در راهرویی راه رفتم که از بیشتر اتاق هایش صدای جیغ های دلخراش می امد.
ساعت ۸ صبح دستگاهی را به سر پسرک وصل کردنند و قرار شد که بعد از تزریق اپیدرول آمپول فشار بزنند . تزریق اپیدرول تا ظهر طول کشید و عملا ساعت یک آمپول فشار را بالاخره داخل سرم تزریق کردند.
مامایی که مسول چک کردن شرایط بچه بود به من میگفت که بچه از این آمپول خوشحال نیست. هیچ دردی نبود و سر بچه به جای اینکه پائین بیاید بالاتر رفته بود.
در این قاصله دوبار دیگر هم دکتر بخش آمد که من باز هم در خواست سزارین کردم و باز هم رد شد . اصرار عجیبی به زایمان طبیعی دارند اینها.
ساعت ۶ بعد از ظهر مامای دیگری با مسولیت خودش تزریق دارو را قطع کرد. ۸۰ ساعت بود که نخوابیده بودم و در بیمارستان بودم .
دکتر دیگری آمد که بگوید باید دوباره دارو را تزریق کنند اما من گفتم که قبول نمی کنم. دیگر هرچه دکتر و ماما ها اصرار کردند من گفتم اجازه نمی دهم که دارو را دوباره تزریق کنید. بالاخره رفتند و دکتر رئیسشان را آوردند که او در نهایت اجازه داد که من سزارین بشوم.٫
پایان قسمت اول